تبليغاتX
خداي نزديك
خدای نزدیک" ، خدایی است که می توان او را احساس کرد با او زندگی کرد .خدایی که دل به یاد او آرام میشود


امام زمان

علامه حلی در شب جمعه‏ای تنها به زیارت امام حسین علیه‏السلام می‏رفت. سواره بود و شلاقی در دستش. اتفاقاً در راه عربی که پیاده به سمت کربلا می‏رفت، با او همراه شد. بین راه مرد عرب مسئله‏ای را مطرح کرد. علامه حلی خیلی زود فهمید مرد عرب بسیار با اطلاع و عالم است. چند سوال کرد تا بفهمد مرد عرب چه عیار علمی‏ای دارد. او هم همه را جواب داد. علامه از علم مرد عرب به وجد آمده بو، جواب تمام مشکلات علمی‏اش را یکی یکی می‏گرفت.

در بین سوال و جواب‏ها نظرشان متفاوت شد. علامه فتوای عرب را قبول نکرد و گفت: این فتوا بر خلاف اصل و قاعده است و روایتی برای استناد ندارد. مرد عرب گفت: دلیل این حکم که من گفتم، حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب نوشته است. علامه گفت: این حدیث را در تهدیب ندیده‏ام. مرد گفت: در آن نسخه‏ای که تو از تهذیب داری از ابتدا بشمارد، در فلان صفحه و فلان سطر پیدا می‏کنی.

علامه از شدت علم  و دانستن غیب شک برد که شاید همراهش امام زمان (عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف) است. ناگاه شلاق از دستش افتاد. مرد عرب خم شد تا شلاق را بردارد. علامه گفت: به نظر شما ملاقات با امام زمان (عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف) امکان دارد؟ مرد عرب شلاق علامه را در دستش گذاشت و گفت: چطور نمی‏شود در حالی که دستش در دستان توست. علامه از بالای مرکبش پایین افتاد و پای امام را بوسید و از شوق زیاد بیهوش شد. به هوش که آمد، هیچ کس در آنجا نبود. ناراحت شد و افسرده.

وقتی به خانه برگشت، کتاب تهذیبش را برداشت. به صفحه‏ای که امام گفته بود نگریست و حدیث را دید. کنار حدیث و در حاشیه کتاب نوشت: این حدیثی است که مولای من صاحب‏الامر من را به آن خبر دادند.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط ..:: شهاب ::..


داستان کوتاه (2)؛ رضايت




روزي پسرکي وارد مغازه اي شد. از صاحب مغازه خواست با جايي تماس بگيرد. صاحب مغازه اجازه داد. پسرک شروع کرد به گرفتن شماره. صاحب مغازه بر حسب اتفاق مکالمات پسرک را مي شنيد. پسرک پرسيد:« خانم ممکن است کوتاه کردن چمن هايتان را به من بسپاريد؟ خواهش مي کنم.»
زن جواب داد:« کسي هست که اين کار را برايم انجام دهد.»
پسرک گفت:« خانم من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام ميدهم.»
زن در جواب گفت:« از کار اين فرد کاملاً راضي هستم.»
پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد:« من پياده رو و جدول جلوي خانه ي شما را هم برايتان جارو و تميز مي کنم. در اين صورت شما هر روز زيباترين پياده رو و چمن را در شهر خواهيد داشت.»
مجدداً زن پاسخ منفي داد. پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت بدون اين که حرفي بزند. گوشي را گذاشت. مرد مغازه دار که صحبت هاي پسرک را شنيده بود به سمت پسرک رفت و گفت:« از اين رفتارت خوشم آمد. به خاطر اين روحيه ي خاص و خوبي که داري دوست دارم کاري به تو پيشنهاد کنم.»
پسرک جواب داد:« نه متشکرم. من فقط داشتم عملکردم را مي سنجيدم. من همان کسي هستم که براي اين خانم کار مي کند!»
منبع:شاهد نوجوان،شماره 54




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..


علامه مجلسی

سید نعمت الله جزائری شاگرد مقرب علامه مجلسی گوید: من با استادم مجلسی قرار گذاشتم هر كدام زودتر از دنیا برویم به خواب دیگری بیائیم تا بعضی قضایا منكشف شود. بعد از اینكه استادم از دنیا رفت بعد از هفت روز كه مراسم فاتحه تمام شد، این معاهده به یادم آمد و رفتم سر قبر علامه مجلسی ، قدری قرآن خواندم و گریه كردم و مرا خواب ربود و در عالم رؤیا استاد را با لباس زیبا دیدم كه گویا از میان قبر بیرون شده .! فهمیدم او مرده است و انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم : وعده كه دادی وفا كن و قضایای قبل از مردن و بعد از مردن را برایم تعریف كن . فرمود: چون مریض شدم و مرض بحدی رسید كه طاقت نداشتم ، گفتم : خدایا دیگر طاقت ندارم و به رحمت خود فرجی برایم كن . در حال مناجات دیدم شخص جلیلی (فرشته ) آمد به بالین من و نزد پایم نشست و حالم را پرسید و من شكوه خود را گفتم ، آن ملك دستش را گذاشت به انگشت پاهایم و گفت : آرام شدی ؟ گفتم : آری ، همینطور دست را یواش یواش به طرف سینه بالا می كشید و دردم آرام می گرفت ، چون به سینه ام رسید، جسد من افتاد روی زمین و روحم در گوشه ای به جسدم نظر می كرد. اقارب و دوستان و همسایگان آمدند و اطراف جسد من گریه می كردند و ناله می زدند، روحم به آنها می گفت : من ناراحت نیستم من حالم خوب است چرا گریه می كنید، كسی حرفم را نمی شنید. بعد آمدند جنازه را بردند غسل و كفن و نماز بجای آوردند و جسدم را درون قبر گذاشتند، ناگاه منادی ندا كرد ای بنده من ، محمد باقر برای امروز چه مهیا كردی ؟ من آنچه از نماز و روزه و موعظه و كتاب و... را شمردم ، مورد قبول نشد، تا اینكه عملی یادم آمد، كه مردی را به خاطر بدهكاری در خیابان می زدند و او مؤمن بود و من بدهكاری او را دادم و از دست مردم او را نجات دادم ، آن را عرض كردم . خداوند به خاطر این عمل خالص همه اعمالم را قبول و مرا به بهشت (برزخ ) داخل نمود.

 

منبع: یکصد موضوع 500 داستان / سید علی اکبر صداقت




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

مرگ بر کسانی که حرمت عاشورا را شکستند و بی شرمانه شعار ضد اسلامی سر دادند و چهره کثیفشان را به ملت مومن شناساندند و ثابت کردند که خواسته های اربابانشان را اجابت می کنند . آنها باید بدانند هر که با آل علی (ع) در افتاد ور افتاد . ننگ و نفرین باد بر آنانی که از سر جهل سوت زدن و کف زدن هایشان ما را بیاد هلهله و شادی لشکر ابن سعد انداخت 
لعنت بر جنبش سبزتان شما فقط برای نوکری اربابان تن به بی دینی می دهید



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

 

سرنوشت دیکتاتور( نگاهی به زندگی صدام)

(30 دسامبر2006 ) در صبح روز عید قربان به دار آویخته شد. مراسم اعدام در اردوگاه عدالت در شهر کاظمین در شمال عراق برگزار شد، که در آن شهروندان عراقی زیادی توسط مأموران صدام شکنجه و کشته شدند.

به گفته‌های یکی از شاهدان، صدام پیش از اعدام «بسیار آرام بود و نمی‌لرزید». با اینحال برخی گزارش‌ها مبنی بر این است که درگیری کوچکی هنگام خارج کردن وی از سلول اتفاق افتاد. موفق الربیعی، مشاور شورای امنیت ملی عراق به العربیه گفت که «صدام حاضر نشد که نقاب مخصوص اعدام را به سر کند». صدام پیش از اعدام ذکر شهادتین بر لب آورد اما تا زمان اعدامش حرف خاص دیگری نزد  و در هنگام اعدام همچنان همان قرآنی را که در تمام طول محاکمات در دست داشت به همراه خود آورده بود.

موفق الربیعی گفت که صدام پیش از اعدام بارها فریاد «مرگ بر ایرانی‌ها» را تکرار کرد.

سامی العسکری که یکی از شاهدان مرگ صدام بود گفت: «پیش از آنکه طناب به گردن صدام انداخته شود او فریاد الله اکبر سر داد و ادامه داد: ملت پیروز است و فلسطین عربی است». سپس صدام صلوات فرستاد و گفت: «درود بر محمد و پیروان او» که ناگهان چند نگهبان با فریاد ادامه دادند: «زنده‌باد مقتدا» صدام با نگاهی تحقیرآمیز به آنها نگاه کرد. فیلمی که توسط شبکه الجزیره به دست آمده بود، نشان داد که برخی از اعدام کنندگان گفتند: «انشاءالله به جهنم بروی» و شخص دیگری به آنها تذکز داد: «آقایان تمامش کنید. او در حال اعدام است». سپس صدام لفظ شهادتین را بر زبان آورد و پس از آن سکوی زیر پای او باز شد. یکی از منابع آگاه اطلاع داد که آخرین گفته‌های صدام این بود: «مرگ بر خائنین، آمریکایی‌ها، جاسوس‌ها و ایرانی‌ها» اما این جمله‌ها در فیلم منتشر شده مشخص نیست.

فیلم تلویزیونی آماده کردن صدام برای اعدام  ،ابتدا از طریق تلویزیون عراق و سپس در سراسر جهان پخش شد. در فیلم پخش شده تنها لحظات پیش از انداختن طناب به گردن وی نشان داده شد. اما چند ساعت بعد تصاویر جسد صدام که در کفن پیچیده شده بود توسط دولت عراق و به منظور اثبات مرگ وی انتشار یافت. البته در خبر ها آمده که فیلم به صورت HDTV ضبط شده ...


منبع :

بر گرفته از سند غربت

زندگی نامه صدام حسین

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس‏ 
دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس 
.... 
گفتم : سلام خواجه ، گفتا : علیک جانم 
گفتم : کجا روانى ؟ گفتا : خودم ندانم 
... 
گفتم : بگیر فالى ، گفتا : نمانده حالى 
گفتم : چگونه‏اى ؟ گفت : در بند بى‏خیالى 
... 
گفتم که : تازه تازه شعر و غزل چه دارى؟ 
گفتا که : مى‏سرایم شعر سپید بارى‏ 
... 

گفتم : کجاست لیلى ؟ مشغول دلربایی؟ 
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایى 
.... 
گفتم : بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز 
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز 
... 
گفتم : بگو زمویش ، گفتا : که مِش نموده 
گفتم : بگو ز یارش ، گفتا : ولش نموده 
... 
گفتم : چرا چگونه ؟ عاقل شدست مجنون ؟ 
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون 
... 
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟ گفتا : خریده قسطى تلویزّیون به جایش 
... 
 
گفتم : بگو ز ساقى ، حالا شده چه کاره‏ ؟ 
گفتا : شده پرستار یا منشى اداره 
 
گفتم : بگو ز زاهد ، آن رهنماى منزل 
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل 
... 
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم‏ها 
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا 
... 
گفتم : بکن ز محمل یا از کجاوه یادى 
گفتا : پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى 
 
گفتم که : قاصدت کو ؟ آن باد صبح شرقى 
گفتا که : جاى خود را داده به فکس برقى 
... 
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره 
گفتا : به جاى هدهد دیش است و ماهواره 
... 
 
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟ 
گفتا : به پست داده، آوُرد یا نیاوُرد ؟ 
... 
گفتم : بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى 
گفتا که : ادکلن شد در شیشه‏هاى رنگى 
... 
 
گفتم : سراغ دارى میخانه‏اى حسابى ؟ 
گفت : آن چه بود از دم گشته چلوکبابى 
... 
گفتم : بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان 
گفتا : نمى‏هراسى از چوب پاسبانان 
 
گفتم : بلند بوده موى تو آن زمانها 
گفتا : به حبس بودم ، از ته زدند آنها 
... 
گفتم به لحن لاتی : حافظ ما رو گرفتى ؟ 
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتى  

راسخون




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

مردی در دهکده ای مسکن داشت که به بدقدمی و شومی شهرت داشت . روزی برادرزاده اش به خواستگاری دختری رفت، خانواده دختر با ازدواج آن دو موافقت کردند و فقط یک شرط گذاشتند که عموی بدقدم داماد در عروسی شرکت نکند. مرد بدقدم قبول کرد و روز عروسی از ده بیرون رفت ولی خیلی ناراحت بود و دوست داشت برای عروسی برادرزاده اش کاری انجام دهد.تصمیم گرفت دسته گلی زیبا بچیند و در نهری که از خانه ی عروس می گذشت بیندازد تا بدینوسیله به آنها تبریک بگوید.
وقتی دسته گل به حوض خانه ی عروس می رسد بچه ای متوجه آن شده و می خواهد آن را از آب بگیرد، که در آب افتاده و غرق می شود و  عروسی به عزا تبدیل می شود...
وقتی به عموی بدقدم و شوم اعتراض می کنند، او می گوید من فقط دسته گل به آب دادم

داستان های امثال امینی /نقل از داستان های امثال اثر دکتر حسن ذوالفقاری




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

محافظ ‌های آقا و خانم کروبی  که بارها دیده بودیم  با آنها بودند. یکی از بچه‌ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد: الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان...


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

+ بيائيد به خاطر خون شهدا دست از اختلاف ها برداريم و رنگهاي دنيايي (سبز و ......) فريبمان ندهند . خودمان بينديشيم ديگران برايمان تصميم نگيرند
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط ..:: شهاب ::..

مورچه های خونخوار

براي مين گذاري جلوي عراقيها در تلمبه خانه شرهاني با عده اي از بچه ها رفته بوديم   . فاصله عراقيها تا خط ما خيلي نزديك بود ساعت يازده شب از خاكريزها سرازير شديم محلي را كه مي بايست مين گذلري مي كرديم مابين دو شيار تپه قرار داشت بدون اينكه صدايي از كسي بيرون بيايد شروع به كار كرديم بخاطر اينكه صداي كوبيدن دستكهاي سيم خاردار را عراقيها نشنوند پوتيني را روي دستك فلزي سيم خاردار واژگون مي كرديم و با پتك آرام روي آن مي كوبيديم .

يك منور عراقي بالاي سرمان آسمان را شكافت وهمه جا  روشن شد بدون معطلي همگي روي زمين خوابيديم تا از ديد و تير مستقيم عراقيها در امان بمانيم . يك لحظه حس كردم صورتم مي سوزد  دستي به صورتم كشيدم روي ريشهاي بلندم تعداد بسيار زيادي مورچه جمع شده بود و به شكل عجيبي به جاي جاي صورتم چسبيده بودند ، نور منور كه خاموش شد روي زانوهايم نشستم و با هر بار چنگ انداختن توي  ريشام تعدادي مورچه بزرگ و خونخوار را با دو دست  از صورتم جدا مي كردم و به زمين مي ريختم اگر يك محيط آرامي بود كه مي توانستم فرياد بزنم از سوزش پياپي گاز گرفتن مورچه ها بايد كل بچه ها را خبر مي كردم  ولي اون شب به قول بچه ها جيكم در نيامد .

احمد یوسفی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط ..:: شهاب ::..